عشق يا خودپرستي؟

با مدعي مگوييد، اسرار عشق و مستي
تا بيخبر بميرد در رنج خودپرستي
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با كافران چه كارت، گر بت نمي پرستي؟


اين مدعي در اينجا كيست؟ چه ادعايي ميكند؟ چرا نبايد اسرار عشق را به او گفت؟ خوب اين سوال مفصليست:

چند روز پيش مسابقات دختر شايستهء جهان برگزار شد. اين مسابقاتيست كه در آن زيبا ترين و نازترين و طنازترين و موفق‌ترين و خوش بيان ترين و خوش فرم ترين و خوش هيكل ترين و خوش اطوارترين دختر در هر كشور برگزيده شده و به مسابقات جهاني راه پيدا ميكند و بعد در آنجا از ميان آنها آنكه از همهء ترين ها ترين ترين است انتخاب ميشود! اين يك نمونه از انتخابهاي هرمي است بدين معني كه يك نفر كه بهترين است در راس قرار ميگيرد و خيل زشتها و ناموفقها بايد پايين بمانند و با دلي پر از آتش و لبي ملبس به لبخند، پيشرفت و شادي آن يكنفر بالايي را تماشا كنند:

طوطيان در شكرستان كامراني ميكنند
وز تحسر دست بر سر ميزند مسكين مگس

اين ساختار توي ذهن بيشتر ما هست. مثلا از بيشتر دخترخانمها وقتي بپرسيد چه جور پسري رو تصور ميكني كه عاشقش خواهي شد بلافاصله يك پسر خوش قد و قامت و چهارشانه و خوش تيپ و احتمالا خيلي پول دار را تصور خواهد كرد كه بدين ترتيب دختر مزبور پيش خود شك ندارد كه تمام عشق درون قلب خود را نثار آن زيبا رو خواهد كرد. آقايان هم اگر بدتر از اين نباشند بهتر نيستند و هميشه دنبال كاملترين و زيباترينند. و دريچهء‌ منابع عشق ورزي خود را به روي تمام عالم ميبندند تا اينكه شخصي كه كم و بيش صاحب آن معيارهاست پيدا شود. هيچ كدام از اين دو دسته حاضر نيستند به آنهايي كه در مراتب پايين "هرم كمال" هستند حتي نظري بياندازند:

درويش نميپرسي و ترسم كه نباشد
انديشهء‌ آمرزش و پرواي ثوابت
يا
دعاي گوشه نشينان بلا بگرداند
چرا به گوشهء چشمي به ما نمي‌نگري؟

يك مشكل اين طرز فكر اينه كه شخصي كه اينطور فكر ميكنه مجبوره خودش رو در راس هرم كمال نگه داره چون فقط در اين صورته كه ميتونه در حد و اندازهء‌ شخص كاملي كه در راس هرم جنس مقابل هست باشه و لزوم روز افزون مد و زيبايي كه به جنون مد و فشن منجر ميشه از اينجا ريشه ميگيره. بايد به هر قيمتي هست زيباترين و شيك ترين باشه تا خودش رو در راس قلهء‌ كمال نگه داره هرچند دير يا زود خودش زير اين ساختار هرمي ميمونه. اما تاكيد من روي مشكل ديگهء‌ اين طرز فكره:

چه پسر باشي و چه دختر، در اين حالت تو به دنبال اين هستي كه "خودت" از چه كسي بيشتر لذت ميبري. ميخواي اوقات "خودت" بيشتر بهت خوش بگذره. ميخواي به "خودت"‌ تا حداكثر ممكن حال بدي. با كسي كه ازش حال نميكني اصلا نميپري. ديگرون با چشمان گود افتاده و حسرتي عميق فقط ناظر زيبايي تو هستند و دلشون داره پاره پاره ميشه، خوب به جهنم، تو به تلخ ترين نحو به اونها ترشرويي ميكني يا حداقل اينكه از اونها اجتناب ميكني چون هدف فقط "خودتي". حافظ ميگه اگه طرز فكرتون اينه خواهشاً ادعا نكنيد كه عاشق هستيد، نام مقدس عشق رو آلوده نكنيد. تا وقتي دنبال منافع خودتون هستيد نبايد ادعاي عاشقي بكنيد بلكه اسم اين هست "خودپرستي". حالا برميگرديم به بيت اولمون:

با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي
تا بي‌خبر بميرد در رنج خودپرستي

مدعي آدميه كه منافع و لذايذ خودش رو ميپرسته و ادعاي عشق ميكنه و در رنج جستجوي "ترين" ها و ماندن جزو ليست "ترين" ها و در گردابهاي حسادت و كبر و شكستهاي عشقي تا آخر عمر درگيره.
از نظر حافظ عشق تازه از لحظه‌اي بوجود مياد كه اصلا هيچ "خود"ي در ميان نباشه. يعني تو به ديگري عشق بورزي بخاطر اينكه ميخواهي "او" لذت ببرد. خود را در اختيار او ميگذاري چون "‌او" دوست دارد كه تو در كنارش باشي.

تا جان به تن ببيني مشغول كار "او"‌ شو
هر قبله‌اي كه بيني بهتر ز "خودپرستي"

اينكه "خودت" لذت ميبري يا نميبري يا از اين شخص متنفري اصلا مهم نيست. عشق بي چشمداشت، عشق بدون درنظر گرفتن خود (Selfless Love)، عشق ورزيدن بدون قيد و شرط (Unconditional Love) يعني نثار كردن عشق خود به ديگري بدون اينكه شرط زيبايي و تيپ و هيكل و ثروت و يا هرچيز كه خودتان از آن لذت ميبريد يا هرگونه چشمداشت ديگري براي خودتان در كار باشد

فكر "خود" و رآي "خود" در عالم رندي نيست
كفر است در اين مذهب "خودبيني"‌ و "خودرايي"

عشق از لحظه‌اي شروع به جوشيدن از قلبت ميكند كه به ديگري عشق بورزي فقط بخاطر ديگري و نه بخاطر منافع و لذايذ خودت. "خود" و "خودپرستي" از ديدگاه حافظ مهمترين ناخالصي روح انسان است. هروقت موفق شدي تا چهل روز خودت رو از دلت بيرون كني چشمه‌هاي حكمت از قلبت بر زبانت جاري خواهد شد:

سحرگه رهروي در سرزميني
همي گفت اين معما با قريني
كه اي صوفي شراب آنگه شود صاف
كه در شيشه برآرد اربعيني

اينجوري صاف ميشي، و از جهالت دنياي تاريكي كه براي خودت ساخته بودي بيرون ميايي (چه خوب اسم دنياي fashion با تعبير "چاه طبيعت" جور درمياد :)

پاك و صافي شو و از چاه طبيعت به در آي
كه صفايي ندهد آب تراب آلوده

اگه اين كار رو نكني قلبت شفاف نميشه و نميتوني به لذت عشق دست پيدا كني

نبندي زان ميان طرفي كمروار
اگر "خود" را ببيني در ميانه

گاهي ناراحتيد از اينكه چرا تاحالا عشق رو پيدا نكرديد. علتش اينه كه تا حالا هميشه درگير معيارهاي "خودت"‌ بودي، اگه تصميم ميگرفتي منابع بيكران عشقي رو كه در قلبت نهفته است بي چشمداشت نثار ديگران كني ميديدي كه تاحالا تقصير "خودت" بوده كه از عشق دور موندي و همه رو هم محروم نگه داشتي:

تو به تقصير "خود" افتادي از اين در محروم
از چه مينالي و فرياد چرا ميداري؟

حالا از امروز تصميم بگير عشقت رو به ديگران هديه كني بدون اينكه براي خودت هيچ منفعت يا چشمداشتي در نظر داشته باشي، خود رو مرخص كن بره دنبال كارش بگذار عاشقها و معشوقها به هم برسند

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
يا
حجاب راه تويي حافظ از ميان برخيز
خوشا كسي كه در اين راه بي حجاب رود !

------- ابيات وارده ------
چنان پرشد فضاي سينه از دوست
كه فكر "خويش"‌ گم شد از ضميرم
.
به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب
كه تا خراب كنم نقش "خود" پرستيدن
.
اي كه دايم به "خويش" مشغولي
چون تو را عشق نيست معذوري!
مستي عشق نيست در سر تو
رو! كه تو مست آب انگوري

مبحث ششم - زنجير




گر از اين منزل ويران بسوي خانه روم
دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم

بعد از اين دست من و زلف چو زنجير نگار
چند و چند از پي كام دل ديوانه روم؟


آيا دلت ميخواد برج ساز بشي؟؟‌ دلت ميخواد صادر كننده يا وارد كننده بشي؟ دلت ميخواد دكترا بگيري؟‌ دلت ميخواد پروفسور بشي؟ شايدم دلت ميخواد رئيس جمهور بشي؟‌ يا آرتيست يا فوتباليست يا مدير عامل يا تاجر يا سفير يا سناتور .... خيلي چيزهاي ديگه هست كه الان يادم نمياد. شايدم دلت ميخواد زاهد و عابد باشي تا لباس عافيت بپوشي و عاقبت به خير بشي؟ ممكنه چنتا چيز مختلف رو دلت با هم ميخواد مثلا اين آخري بعلاوه يكي دوتا از اون وسطي ها خوب باهم تناقض كه ندارن، اصلا همشو با هم انتخاب كن، به كسي چه ربطي داره!
چيزي كه ميخوام از اين وسط استنباط بكنم اينه كه يك دلي كه همه چيز دلش ميخواد و خيال ميكنه بينهايت سال عمر در پيش داره و هر زماني دنبال يك چيز ميدوه (و گاهي حتي از قبل ميدونه كه آخرش پوچه ولي از دايره درنمياد) و ميخواد چنتا هندونه با هم تو يك دست نگه داره و از هيچ تجربه اي هم عبرت نميگيره هيچ اسم ديگه اي نميشه روش گذاشت جز "ديوانه". براي هر سودايي كه در سر داري يك عمر يا كسري از يك عمر رو صرف ميكني تا به دستش بياري و تازه اونوقت كه به دستش آوردي ميفهمي كه اين اصلا چيزي نبود كه ارزش داشته باشه عمرت رو پاش بذاري، و اونوقت ميبيني پروندهء‌ عمر تو هم رفت توي بايگاني راكد عمرهاي بي‌حاصل و همه چيز رو باختي :

عمر بگذشت به بيحاصلي و بوالهوسي
اي پسر جام مي ام ده كه به پيري برسي

با پيشرفت علم پزشكي براي شفاي امراض مختلف راهكارهايي تدوين و پي ريزي شده. ولي در مورد دل كه بيماري "همه چي ميخوام" و ديوانگي اون كه اين همه در بين مردم فراگيره كلينيكي وجود نداره. اينه كه ميگن كل چيزهايي كه انسان مدرن تاحالا كشف كرده هنوز قطره اي از درياست.
خوب اين شاهكار حافظه كه براي اينجور ورطه هاي ناشناختهء اكيداً لازم و اساسي راهكار پيشنهاد ميكنه. اون راهكار سادست: دلت ديوانه است؟‌ زنجيرش كن. اين بهترين راهه كه يك ديوانه به خودش و به محيط اطرافش آسيب نزنه. با چي زنجيرش ميكنيم؟ خوب در اينجاست كه زنجير خاصي مورد نيازه: با همون كمند موهاي دلبر كه مثل زنجير بافته! گيسوهاي بافتهء دلبران راه حل اساسي بلكه يگانه راه حل زنجير كردن دل ديوانه است كه اين همه دنبال افكار پريشان به اين سو و اون سو به هرزه ندوند:

جمع كن به احساني، حافظ پريشان را
اي كمند گيسويت، مجمع پريشاني

در واقع اين مشكل رو دلبر با زلفهاي خودش داشت و خيلي راحت حلش كرد. زلفهاي پريشونش رو جمع كرد و كشيد و بافه كرد و متفرق ها رو متحد كرد و كمندي از گيسو درست كرد و همه يكسو شدند. چقدر دلبر راحت بلده كه پريشون ها رو جمع كنه. نه تنها زلفهاي پريشون خودش رو جمع كرد بلكه ميتونه من پريشون رو هم جمع كنه. اصلا فلسفهء وجودي دلبر، پريشون جمع كردنه و ديوونه زنجير كردن. همه چيز غير از عشق و دلبر رو بيرون بريز. وقتي همهء فكرت پيش عشق باشه و پيش دلبرت اونوقت تازه ميبني كه همهء اهداف و افكار ديگه چقدر بيهوده و بي ارزشه. اينجوريه كه دل ديوونه كه آشفته تر از اونه كه نصيحت كسي رو گوش كنه اسير اون زنجير ميشه و از پريشوني درمياد:

دل ديوانه از آن شد كه نصيحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجير كنم

اين روش مداوا يك روش قطعي و بي برو برگرده ولي سوز و گدازش هم خيلي زياده، مثل روشهاي ترك اعتياد ميمونه، آخه دل به يك چيزهاي غير ضروري تخدير آور بيخودي معتاد شده بود. لازمه كه دل رو نوازش كنيد و ناله هاش رو التيام بديد، اينجوري:

منال اي دل كه در زنجير زلفش
همه جمعيت است آشفته حالي

جمعيت اينجا اسم مصدر و به معني جمع بودنه. وقتي توي زنجير زلفش دلت گير كرده باشه و دلت رو با اين كمند به زنجير كشيده باشي اونوقت با اينكه آشفته حالي، ولي همهء افكارت فقط پيش يك چيز جمع شده. همه اش پيش دلبرته. قديمها آدمهاي ديوانه رو جن زده ميدونستن كه اهريمن فكر اونها رو به اشغال در آورده. راه حل نجات از اهريمني كه فكر و روحت رو گرفته و داره زندگيت رو به تباهي ميبره اينه كه روي عشق متمركز بشي و تمام اهداف ديگه رو دور بريزي اونوقت از تفرقهء فكري درمياي و به خاطر جمع بودن ميرسي:

ز فكر تفرقه باز آي تا شوي مجموع
به حكم آنكه چو شد اهرمن، سروش آمد



چقدر زيباست كه وقتي ميذاري موهاي قشنگ دلبر دلت رو با خودش ببره تا جايي كه تمام فكر و ذهن و روحت اون باشه اونوقت با خودت ميگي مگه پريشاني و جمعيت متضاد نيستند؟‌ چطور شد كه اين زلف پريشون باعث جمعيت خاطر من شد:

در خلاف آمد عادت بطلب كام كه من
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم

داري ديوونه ميشي؟‌ تو هم بگرد و دست به يك زنجيري برسون و زود دلت رو به زنجيرش بكش واگرنه ديوونه ميشه هاا:

مگر زنجير- مويي گيردم دست
وگرنه سر به شيدايي برآرم

البته دلبرهايي كه گيسوهاشون رو نميبافن و براي ديوونه ها زنجير درست نميكنند از بحث ما برآشفته نشند. زلفهايي كه باز و گشوده ميمونن دامي هستند كه هدف نهايي كبوترهاي گم گشته است. به يك تعبيري دل مثل كبوترهاي غريب ميمونه كه به هر طرفي ميره و نميدونه كجا بايد بره و اصلا براي چي بايد بره؟! همينجور آواره و سرگردونه تا اينكه روزي خونهء‌ يار رو ميبينه و با اينكه به هواي دونه مياد پايين و توي دام ميافته ولي چه دامي بهتر از اين! اينه كه روشهاي صيد دل توسط دلبران فقط اين نيست كه كمند به گردن عاشق بندازه يا زنجير كه با اون دست و پاي دل ديوونه رو به زنجير بكشه بلكه يك روش سوم خيلي موثر براي صيادي هست (تو دورهء ما اين روش رايج تره!) كه اون پهن كردن دامه تا كبوترهاي سرگردون توش بيافتن و نجات پيدا كنن:

زلف او دام است و، خالش دانهء آن دام و، من
بر اميد دانه اي افتاده ام در دام دوست !

كبوترهاي محترم. مبادا دنبال چيز ديگه اي بريد! هم عمر خيلي كوتاهه و هم عرصه خيلي تنگه و هم چيزي جز اين هدف نيست. پس بايد با دقت گوشه كنارهاي دلت رو بگردي و خونه تكوني كني. نكنه جايي براي ثروت اندوزي نگه داشته باشي نكنه جايي براي مقام و شغل و پيشه نگه داشته باشي. چون وقتي عشق توي اون فرود بياد همه جاي دل رو كه فرا خواهد گرفت هيچ، تازه خيلي وقتها چون حجمش از دل آدم بزرگتره، دل براش تنگ مياد (بخاطر همين دل رو پاره پاره ميكنه). پس زود تر هرچيزي غير از عشق رو دور بريز:

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار
خانه از غير نپرداخته اي يعني چه؟

مبحث پنجم - ازل و الست


نقش مستوری و مستی نه بدست من و توست
آنچه سلطان ازل گفت بکن، آن کردم


در روز الست چه اتفاقی افتاده؟ روايت اسلامی بر این باوره که در اون روز خدا همۀ انسانها رو قبل از آفرینش یکجا جمع کرده وبهشون گفته " الستُ بربِکم الاعلی؟" – آیا من خدای بلند مرتبۀ شما نیستم؟ و "قالوا بلی" (اینجا تلفظ میشه بلا)، و همه گفتند بله. و اینجوری شد که :
بلی، به حکم بلا بسته اند عهد الست

و بلا و گرفتاری ما شروع شد الی یومنا هذا...



در متدولوژی حافظ قضیه کمی فراتر از این حرفاست و یه جورایی به اساس آفرینش انسان برمیگرده: حافظ معتقده چون یکی از موءلفه های وجودی انسان، یا مولفۀ اصلی روح انسان عشقه موضوع فقط در حد یک بله گفتن ساده نبوده بلکه بلای عشق رو به انسان پیشنهاد کردند و اون پذیرفته و اونوقت به همراه عنصر خاکی – گِل- (که حالا میتونه مجموعۀ عناصر سازندۀ بدن انسان باشه) اونو با عشق مخلوط کردند. قشنگتره بگیم که اونو با عشق سرشتند. این شباهت زیادی به درست کردن ملات در کار کوزه گری یا بنّایی داره. خاک وجود انسان رو با شراب عشق خیس کردند تا بتونن گِل درست کنن.

پس داستان الست، داستان آفرینشه. خوب برای درست کردن همچین گِلی شراب لازم باید از مي‌خونه تهیه بشه... پس در شب آفرینش چه اتفاقی افتاد:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گِلِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

تازه برای قالب دادن به روح انسان هم اصلاً از پیمانۀ شراب استفاده کردند. اینجوری شد که گِل ها رو زدند به پیمانه ها و آدم درست شد.


داستان آفرینش رو حافظ در جاهای مختلف نقل کرده، نه در قالب داستان کودکان. بعضی جا ها در قالب شیمی، و بعضی وقتها شبیه به تئوری بیگ بَنگ:

در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رُخت، دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

خوب تا حالا هر چی که بوده اشاره به عاشق پیشه بودن ما بوده. ولی اینکه عاشق چی بودیم یا شدیم سوال مهم بعدیه.

جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت..

اولین موجود زيبا آفریده شد (فرقی نداره اگه دخترید اینو اینجوری بخونید که اولین پسر خوشگل آفریده شد و بالعكس. معشوقت هر کسی هست همون رو در نظر بگیر... اگه انقدر بیچاره ای که هنوز نداری... بهترین معشوق یا معشوقۀ احتمالی رو تصور کن. چطوره اسم این علی السویه بودن در جابجایی جنس معشوق رو بگذاریم "جايگشت دلبر و دلداده").

علت آتش ناک بودن عشق همینه. فرشته ها خیلی عصبانی شدند که عنصر عشق در وجود اونها تعریف نشده بود تا بتونن دل و جون خودشون رو فدای این زیبایی بی کران بکنند. مگه میشه همچین چیزی رو دید و از عشق نمرد:

هرگز که دیده باشد جسمی "ز جان مرکب"
زین خاکیان مبادا بر دامنش غباری

این شد که هرچی آتش غضب و غیرت داشتند توی این ترکیب به کار بردند و پر آتش ترین عشق رو در جون ما تعبیه کردند. پس حالا ما بی تقصیریم که همچین آتیشی تو دلمون میسوزه (چه وقتی که دلبری داریم و تو عشقش میسوزیم، و چه وقتی که نداریم و از نداشتنش میسوزیم):

برق غیرت که چنین مي‌جهد از مکمن غیب
تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم؟

واقعا که آتیشی که فرشته ها در فرایند شیمیایی ساخت مخلوط کردند خیلی تند بود، فرا تر از حدود تعریف شده در زمین:

زین آتش نهفته که در سینۀ من است
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

خورشید فقط یک شعلۀ کوچیک از از جرقه های آتیش توی سینۀ منه که این جرقه به آسمون پرتاب شده و شده خورشید. گاهی انقدر سوز این آتیش داغ میشه که دعا میکنی سرد بشه. مثل آتش نمرود که بر ابراهیم چون گلستان شد:
یارب این آتش که در جان من است
سرد کن آنسان که کردی بر خلیل

خوب در اینجای یک ظرافتی در نوع عهدی که در ازل یا روز الست بسته شده دیده میشه، ماهیت عهد الست چی بوده:

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدای

يا

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

آسمون که نمیتونست عاشق اون خوب رو بشه، فرشته ها هم که نمیتونستند... و با آتشی سوزنده این مزیت رو در دل ما قرار دادند. ما تنها کسایی بودیم که میتونستیم عاشق اون نازترین و خوشگل ترین موجود بشیم. این از اون عهد هاییه که به زبون نمیاد بلکه ماهیت آفرینش ما خودش عهده. قرار شد ما باشیم که فدای اون چشمای خوشگل بشیم و برای بوسیدن اون لبهای نازنین جون بدیم. نمیدونم شاید هم بوسیدیم و بخاطر همینه که حتی اونایی که از اون لبها نچشیدن میدونن که چه چیز شگفت انگیزی میتونه باشه و شب و روزشون رو وقف میکنن تا باز از اون لبها بچشند:

در ازل دادست ما را ساقی لعل لبت
جرعۀ جامی که من مدهوش آن جامم هنوز


----------------------------------------

يادم باشه اينم بحث كنم:‌معشوقه پرستی

همينطور عشق و عقل:
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مبحث چهارم - پرگار

عاقلان نقطهء‌ پرگار وجودند ولي
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند



تا حالا به جزاير گالاپاگوس سفر كردين؟ نكردين؟ انشالله ميكنين.. تا حالا در شبهاي مناطق شمالي كانادا و اسكانديناوي به تماشاي پديده زيباي شفق قطبي نشستين؟‌ ننشستين؟ انشالله ميشينين.. تاحالا شده تصوير لحظه اي رو كه يك عقاب داره به بچه اش غذا ميده ثبت كنين؟‌ شده با كشتي از گذرگاه برينگ بگذريد و دامنه هاي بكر و پرگل ولادي وستوك در منتها اليه شرقي روسيه رو ببينين؟‌ آيا شده از مرز بين المللي زمان عبور كنين و به روز گذشته بريد؟ چند شب توي زندگي با عشقتون رقصيدين؟ چقدر اسب سوار شدين؟ چوپاني كرديد؟ شير دوشيديد؟ بره ها رو بغل كرديد؟‌ با كولي ها همنشين شديد؟
از بحث دور شديم؟ J خوب برميگرديم:

چه كند كز پي دوران نرود چون پرگار
هر كه در دايرهء گردش ايام افتاد

قديمها در محلهايي كه تاسيس آسيابهاي بادي يا آبي به دلايل فني يا اقليمي ميسر نبود از يك قاطر يا دور از جون "خر" براي عصاري استفاده ميكردند. بدين نحو كه سنگ رويي آسياب چوب بلندي داشت كه به پشت خر بيچاره بسته ميشد و ايشون (خره) موظف بود از صبح تا شب در يك مسير دايره اي به چرخيدن ادامه بده. البته از مزاياي اين شغل شريف اين بود كه آب و غذا كاملا و به وفور و بموقع براي او فراهم بود، حتي بيشتر از خرهاي بيرون! و كارش هم مشخص و ثابت بود اينطور نبود كه گاهي در دشت گرسنه دنبال علف بگرده و گاهي صاحبش 100 خروار بارش كنه. و او ميچرخيد و ميچرخيد و تا سي سال بيمه بود. به اين ميگن امنيت شغلي يا به قول قديمي ها عافيت:

عافيت ميطلبد خاطرم ار بگذارند
م‍‍ژهء شوخش و آن طرهء طرار دگر

عقل حكم ميكنه كه عافيت طلب باشيم. حكم ميكنه به كار خودمون و به ميز خودمون بچسبيم و پرستيژ خودمون رو و مقام و منزلت خودمون رو حفظ كنيم و بدنبال يك لقمه نون باشيم تا هر روز درآمدمون بيشتر و بيشتر بشه. عقل به يك پسر حكم ميكنه كه دنبال دختر مردم راه نيافته و به دختر هم همينطور حكم ميكنه پنهان از خانواده اش دنبال نداي دلش نره. عقل به زن و شوهر حكم ميكنه كه حتي اگه زندگي زناشوييشون هيچ گرمايي نداره به سنت و عرف پايبند بمونن و به پاي هم بسوزند. ولي از اون طرف اين ديگرون كه ما رو نصيحت ميكنن و عقل توي سر ما ميذارن نميدونن كه عاشق بودن چه لذتي داره، اگه بدونن اونها هم ترجيح ميدن كه مثل ما ديوونهء‌ زنجيري بشن:

عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوش است
عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما !

اينجا يك پارادوكس يا يك تناقض وجود داره. آيا ما بايد عقل رو محور بدونيم يا اينكه عشق رو محور بدونيم؟ عقل خودش رو محور كائنات ميدونه و عشق هم خودش رو محور كائنات ميدونه. اينجا ما با يك حالت دو محوري سر و كار داريم. حافظ اين دوتا محور رو به هم وصل ميكنه و اينجوري يك پرگار درست ميكنه! پرگاري كه يك محورش عشقه و يك محورش عقل (البته هر دو سر پرگار رو سوزن يا هر دو رو مداد در نظر بگيريد تا يكيشون تمايز از لحاظ محوريت بر ديگري نداشته باشه).


چيز جالب در مورد پرگار اينه كه اگه عقل رو محور بگيري ميبني عشق در مسير دايره اي در حول اون ميگرده و بالعكس اگه عشق رو محور بگيري عقل در مسير دايره اي به دور اون ميگرده. حالا ما ميگيم در مسير دايره اي گشتن ولي حافظ ميگه سرگردان بودن. آوارگي و سرگرداني معمولي خيلي بده ولي بدتر از اون سرگرداني بصورت دايره واره چون اگه همينجوري راندوم سرگردون باشي ممكنه يك روزي از داخل اين دايره رد بشي و به نقطه برسي ولي در دايره سرگردان بودن به اين معنيه كه هيچ امكان نداره كه بتوني به درون اين محيط حتي يكذره هم راه پيدا كني. عاقلها از لحاظ عاشقها فقط سرگردون نيستند،‌ اونها بطور دايره اي سرگردونن يعني تا وقتي كه عاقلند امكان نداره از قلمرو عشق ذره اي بهره ببرند يا بو ببرند. سرگرداني فقط آواره بودن نيست، به معني گردوندن سر هم هست. آخه تو اين سرت رو براي چي داري با خودت ميگردوني؟‌ سنگين نيست؟‌ تا كي ميخواي همينجوري بگردونيش؟‌ هدفت چيه از اين سر گردوندن؟‌ آخرش كه چي؟ والله اين گردوندن سر محنته، رنجه، حافظ براي رهايي از اين سرگرداني مادام العمر يك راه حل قطعي پيشنهاد ميكنه:

سر عاشق كه نه خاك در معشوق بود
كي خلاصش بود از محنت سرگرداني

‌وقتي از اين محنت راحت ميشي كه خونهء معشوق رو پيدا كني و سرت رو بر آستان در خونه اش بذاري. وقتي سرت رو فداي عشق كردي راحت ميشي. حالا در اين دوران كار ما شده دوران كردن! اونهم بصورت دايره وار بطوري كه راه به ميان نداريم.

چندان كه بر كنار چو پرگار ميشوم
دوران چو نقطه ره به ميانم نميدهد

اين به يك راز تبديل ميشه كه پس چطور ميشه يك نفر آدم عاقل به سر عشقبازي راه پيدا كنه. هستن دوستان زيادي كه در يكي از رشته هاي علوم دكتري گرفتن ولي هنوز حيرون اين سوالند كه چطور ميشه فن عشقبازي رو پيدا كرد. حافظ هم گاهي در اين نكته فكرش به جايي نميرسه و مجبور ميشه از دلبر سوال كنه:

گفتم به نقطهء دهنت خود كه برد راه ؟
گفت اين حكايتيست كه با نكته دان كنند !

حالا اين روي كاغذه كه شما از نقطهء‌ مركزي و دايره دورش ميفهميد كه يكي از اينها محور شده و ديگري بوده كه داشته ميچرخيده ولي در فضاي هندسي مطلق وقتي پرگاري داره ميچرخه انتخاب محور فقط نسبي و اختياريه يعني اگه اين رو محور در نظر بگيريد به اين نتيجه ميرسيد كه اون داره در مسير دايره اي ميچرخه و اگه اون رو محور بگيريد به اين نتيجه ميرسيد كه اين در دايره سرگردونه.
باز يك نگاهي كنيم به بيت اولمون:

عاقلان نقطهء‌ پرگار وجودند ولي
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

ما قبول داريم كه عاقلها (همهء‌ اونهايي كه ما رو نصيحت به عقل ميكنند از والدين گرفته تا معلم و نيروي انتظامي يا هركي) يكي از دو محور اصلي آفرينش هستند و از اين لحاظ جايگاه بسيار بالايي رو بهشون داديم (يكي از دو محور!). ولي اين اشتباه اونهاست كه خودشون رو محور ميدونن و فكر ميكنن كه ما بيخود داريم دور خودمون ميگرديم. اگه كمي بزرگواران بلند نظر باشن و با محوريت عشق به قضيه نگاه كنند ميبينن كه اين عقله كه داره بيخود دور خودش ميچرخه و هيچوقت راه به مركز اين دايره نداره !! وقتي تو جايگاه عشق باشي و از جايگاه محور عشق به قضيه نگاه كني اونوقت ميدوني كه اونها بدجوري سرگردونن. و خدا بر چشمهايشان و بر گوشهايشان مهر زده بطوري كه هيچوقت راه به قلمرو عشق و به هدف زندگي ندارند.

اونوقته كه با دل و جون تلاش ميكني و به تكاپو ميافتي و عافيت طلبي رو بطور كلي رها ميكني و نداي عشق رو جواب ميدي تا تو هم راه پيدا كني:

آسوده بر كنار چو پرگار ميشدم
دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت


يادم باشه اينم بحث كنيم:


بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوي
ميخواند دوش درس مقامات معنوي!


مبحث سوم - گنج





یک سوال تکراری میپرسم که موضوع انشاء همۀ ما در دوران مدرسه بوده: علم بهتر است یا ثروت؟
بچه ها همه جور جوابی به این سوال میدادن ولی آخرش هم نتیجۀ واضحی به دست نیومد. یکی میگفت این بهتر است چون اگه اینو داشته باشی اون رو هم بدست میاری، و بالعکس. بعضیها همیشه دنبال بدست آوردن ترکیبات معقول از پدیدهای دو وجهی بودند (ترکیبیون!) میگفتند کمی از این بهتره و کمی از اون. علمای زیادی روی این قضیه فکر کردند. یکی از جوابهای هوشمندانه ای که داده شد این بود که: هیچکدام...عشق از هردو بهتر است!
در واقع این سوال خیلی سریع به سوال دیگه ای راه باز میکنه که: هدف از زندگی چیه؟ میخوایم چیکار کنیم؟
در این نقطه بحث حیات ابدی زیاد پیش کشیده شده، حالا من میخوام واسه تنوع هم که شده کار دیگه ای بکنم: به جای حیات ابدی بگذارید به حیات "ازلی" بپردازیم:

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روی در این منزل ویرانه نهادیم

بگذارید این بحث رو یک کاسه کنیم: هرکی هر کاری داره میکنه دنبال یک گنجه. انسانها به عنوان کسایی که فقط یک زندگی برای صرف کردن در اختیار دارن به محض اینکه خودشونو میشناسن شروع میکنن به جستجوی چیزی که از دیدگاه خودشون گنج به حساب میاد. در مقابل زندگیهای روز مره و بی هدف، تنها چیز قابل توجهی که میشه انجام داد اینه که به دنبال یک گنج باشی. پس ما همه دنبال گنج هستیم، ولی اون گنج چیه؟ اگه در موقعیتی نیستی که بفهمی توش چیه، حد اقل سعی کن بدونی اون گنج کجاست...

قدیما کسایی که میخواستند گنجی رو قایم کنن میرفتن جایی که کسی به فکرش نرسه، مثلا گنج رو میبردن توی ویرونه قایم میکردن. بعداً این قضیه نتیجۀ عکس داد: چون معروف شد که گنجها همه توی ویرانه ها مخفی هستن، حالا برمیگردیم به بیت اولی مون (سلطان ازل ...) ما آدمها اونجوری که تو متون اومده اول تو بهشت بودیم و این مبتنی بر این فرضه که در اونجا در نهایت رفاه و آسایش بودیم، خدا ما رو پرتمون کرد یا تبعید کرد به زمین که در مقایسه با بهشت ویرانه ای بیش نیست. خوب اومدن به ویرانه خیلی دردناکه ولی یک چیز امیدوار کننده توشه: ممکنه توش گنج پیدا کنی! و این چیزیه که توی بهشت نبود

در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت، دید ملک، عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

معلوم شد که آدم بر عکس فرشته ها عاشق پیشه ست.

خوشگلترین موجودی رو که میتونی تصور کنی در ذهنت بیار، وقتی جلوۀ این رخ زیبا دیده شد فرشته ها مردند از اینکه نمیتونستن عاشق بشن، عشق برای اونها ساخته نشده بود، تو وجودشون نبود. و عشق رو به انسان دادند. فرشته ها در آتش حسادت سوختند وقتی که عشق رو تو قلب انسان تعبیه کردند. مجبور شدند با ما بادۀ مستانه بزنن. و نتیجۀ بلافاصلۀ اون این بود که انسان ویرانه نشین بشه. این حالا در مقیاس وسیع تره که اومدیم تو ویرانه که عشق بازی کنیم، یا چون عشق باز بودیم اومدیم تو ویرانه، ولی قلمرو فردی این موضوع دل خودته:

گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایۀ دولت بر این کنج خراب انداختی



اگه میخوای دلبر گنج عشقشو بذاره تو دلت، اولین شرطش اینه که دلت رو ويرون کنی و بندازي زیر پاهای نازش. خوب پس ما اومدیم به زمین که گنج پیدا کنیم. ما جویندگان گنج هستیم. خوبیش اینه که اگه جویندۀ خوبی باشی، گنجها رو میبینی که خودشون دارن از جلوی چشمت راه میرن: به اینا میگن گنج رونده، یا گنج روان. (چه آقا و چه خانم) ولی برای اینکه این گنجها به دلت فرود بیان شرط اولش اینه که دلت رو ویرونه کنی. اوني رو که هر روز با نگاهش جیگرت رو میسوزونه دلت میخواد؟ خیلی میخوایش؟ از اینجا شروع کن: دلت رو که مثل خونۀ آباد بود باید بزنی و داغونش کنی:

سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان
که من این خانه به سودای تو ویران کردم
(ریش=زخمی)


فکر نکنید عصر جویندگان طلا به اتمام رسیده. بازاریابی با شیوه های مدرن امروزی هیچ تفاوتی با اون نداره. بازاریاب ها بدشون نیاد: بازاریابی در نهایی ترین و آشکار ترین شکل خودش شکل خواستن محض رو به خودش میگیره، به این میگن "گدایی" که خیلی چیز خوبیه. اگه گنج روان دیدی و باهاش برخوردي داشتي باید گدایی کنی، و اگه اون دلبر نظری بهت کرد و عنایتی کرد و بهت رو داد و تورو به کنارش راه داد، همانا گنج رو پیدا کردی (بازم تاكيد ميكنم كه منظورم فقط يك جنس نيست) ای جویندۀ ازلی گنج غم عشق:

ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر رهروی که در گذر آید

برو که گنج رو پیدا کردی..

چيز جالب مهمي كه از بغل اين بحث درمياد ارزش انسانه. فقط فكرش رو بكنيد كه در نهاد يك انسان چقدر توانايي براي بخشيدن عشق به جهان اطرافش وجود داره.. مونث و مذكر فرقي نداره يك پسر يا يك دختر چه مهرباني چه احساس و چه لطافتي رو با چه حجم و كيفيتي ميتونه به جهان اطرافش برسونه -كه در حال حاضر به علت محدوديتهاي اجتماعي موجود نميرسونه، حتي يك هزارمش رو هم نميرسونه- اگه همه ظرافت و زيبايي و عشق موجود در هر يك از انسانها بطور كامل مورد استفاده و كاربرد قرار بگيره ميتونه جهاني رو سيراب كنه. از اين ديدگاه هر انسان يك گنج بسيار با ارزش و تمام نشدني از منابع عشق و احساسه. توي ساخت بمب اتمي ميگن اگه هر ذره از ماده بطور كامل به انرژي تبديل بشه انرژيي كه آزاد ميكنه قابل مقايسه با تبديلات شيميايي موجود نيست، و جهان رو منفجر ميكنه. استفاده كامل از عشق و احساس موجود در فرد فرد انسانها هم همين حالت رو داره. چرا ما اين گنج رو نميشناسيم؟؟ ميدونيد چرا ما هنوز توي جنگل داريم دنبال درخت ميگرديم؟؟

مبحث بعدي:
هندسهء عشق

مبحث دوم - سركشي


قدرت باید تو دست مردها باشه یا تو دست زنها؟
قدیمها مردهای گردن کلفت و قدرتمند و جنگسالاران و لوطی ها و غیره و غیره نمونه هایی از اهمیت قدرت فیزیکی مرد بودند.
حالا بیاید تو قلمرو عشق
هرچقدر هم گردن کلفت باشی اگه با معشوق تند صحبت کنی، کاری که باهات میکنه این نیست که برگرده با مشت تو چونت بزنه یا با چوب تو مخت بکوبه یا ... الی آخر. سلاح معشوق خیلی کوبنده تر و سوزنده تر از این حرفاست:
کاری که میکنه اینه که محلت نمیذاره، بهت راه نمیده و میمونی تو خماری و میسوزی
بدتر از اون اینه که ممکنه با تو ننشینه و بره با دیگری بشینه، اینجوری چنان میسوزی که دود آتیش دلت آسمون زندگیتو سیاه میکنه، اونوقت میرسی به اونجایی که فریاد میزنی

دود دل کباب من آفاق را گرفت
این آتش درون بکند هم سرایتی

یک نکته که به نظرم جالب اومد اینه که این موضوع فقط شامل حال دوستانی نیست که دلبری داشتند و سوتی دادند و معشوقشون رو رنجوندن. اگه هیچ معشوقی رو نداری و از اینکه معشوقی رو نداری داری میسوزی این بحث بیشتر شامل حالت میشه! شاید اونقدر در منم منم غرقی که در همون ابتدا هر معشوقی رو میپرونی، شاید اونقدر در منیت و خودخواهی خودت غوطه وري که اصلا فرسنگها از این وادی دوری؟ این بحث مال همۀ اوناییه که دارن میسوزن، تازه اونایی که هیچ دلبری رو ندارن و هیچ باراني بر كوير تشنهء تنشون نميباره سوزششون بیشتر هم هست. شاید بویی از مروت نبردی و نیازت رو اصلاً توی این بازار عرضه نمیکنی.

مروت گرچه نامی بی نشان است
نیازی عرضه کن بر نازنینی

ضمناً قابل تذکره که سوختن در دست دلبر فقط به معنی قدرت زن نیست، این قدرت معشوق توست که میتونه مذکر یا مونث باشه. اون کسیه که میتونه تو رو تو دستش مثل موم کنه، از خماری مثل موم نرمت میکنه تا دیگه عربده نکشی، تا پیشش با ادب باشی، تا از گل بالاتر بهش نگی، تا منم منم نکنی، تا سرتو بندازی پایین و مراتب بندگی رو بجا بیاری:

در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

قدرت اینجوری خیلی قشنگه، اینجوری قدرت شگفت انگیزی تو دست دلبره. حالا وای به حالت اگه سرکشی کنی و منم منم کنی یا بی ادب باشی اونوقت تو رو که موم کرده یک فیتیله هم برات میذاره تا بشی شمع و خوب بسوزی:

سرکش مشو که چون شمع، از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او، موم است سنگ خارا

موم شدنت از درد خماری یک چیزه، ولی موم خالی که نمیسوزه، اونی که تورو میسوزونه غیرته. شمع بی فیتیله شمعیست بی‌غیرت. فیتیله چیست؟ نخی است که از سرتا سر اندام تو کشیده شده و اصل و اساس تو به آن بند است... و چون دلبرت با دیگری نشیند، چون آتشی که کبریت بر فتیله افکند، درد غیرت (به درس اول مراجعه کنید) شما رو چنان اساسی و اصولی ، عمیقتر از عمق جگر –یعنی از فتیله- میسوزنه که هیچی ازت باقی نمیمونه جز دود و اشک، و آب میشی....


داری میسوزی؟ شمع شدی؟ اره درسته انسان خیلی شبیه شمعه. وقتی که عاشق باشه. مواظب باش عزیزم اینجا قلمرو عشقه، غیر از بندگی نباید چیزی عرضه کنی. اینجا همۀ قدرتها تو دست دلبره و اون اگه بسوزوندت از غیرتت میسوزونه

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

نکته دلنشین اینه که به این ترتیب این طرز فکر انسان رو به این میرسونه که خودخواهی و غرور رو کنار بذاره و مودب، محترم و مهربون باشه. هرچی بهتر، موفق تر. اگه افتاده باشی و خودخواه نباشی و با ادب باشی زود مزد میگیری و اگه سرکشی کنی به آتیش سوزنده ای گرفتار میشی که همانا درد خماریه

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان
که درد سرکشی جانا گرت مستی، خمار آرد



مبحث بعدی:
گنج
گدایی
قصۀ بهشت
پرگار

مبحث اول - غيرت


هزار جان گرامی بسوخت زین غیرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری

غیرت در عربی به معنی عمومی حسادت به کار میره. تو فارسی فقط معنی حسادت جنسی داره که اونم تو صد سال اخیر به معنی حسادت مرد نسبت به زن خودش در قبال انجام هرگونه عملی که وجه جنسی میتونه داشته باشه اعمال میشه... در حالی که اینطور نیست... اگه غیرت رو به معنی سوختن در حسادت جنسی تعبیر کنیم، مسئله تنها مختص به زن یا شوهر در خانواده نیست و برای مثال وقتی يك نفر (مذكر يا مونث)، پسری رو تو خیابون میبینید که دست دختري رو تو دستش گرفته و دارن با هم هزار جور عشق میکنن و تا مغز استخونش از حسادت میسوزه (حسادت جنسی)، این هم غیرته.



برای گسترش مثال زنی رو در نظر بگیرید که از اینکه شوهرش با زن دیگه ای رابطه داشته باشه ممکنه از حسادت دیوونه بشه. به این در قدیم میگفتند غیرت زن (همین غیرت زنه که در اسلام طبق حدیث امام صادق بشدت مزموم و قبیح دونسته شده تا مردها برای چند همسری ازاد باشن و ساختار جنسي مورد پیشنهاد اسلام حفظ بشه ...). البته وقتی مثلا زنی با شوهر بی ریخت و قیافه و مهمتر از همه بي احساس خودش نشسته و داره فیلمی رو نگاه میکنه که تو اون یک مرد جوان خوش هیکل و از همه مهمتر با فهم و درك داره با دختري توي ساحل در دنيايي از شور و شادي قدم ميزنه و به شدت به اون دختر حسودیش میشه، باز هم از مقولۀ غیرته. یا حافظ وقتي ميبينه كه دلبري با ديگري مينشينه و از شيريني و لطافت او ديگران برخوردار هستند و به او سهمي نميرسه از اينكه از اين شراب چيزي بهش ندادند كه بنوشه غيرتش به جوش مياد و به عدالت ساقي اعتراض ميكنه:

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند !

حالا از این مثالها میخوام یک نتیجۀ جالب بگیرم مبنی بر اینکه "بی غیرت" به چه کسی گفته میشه، یا باید گفته بشه.
اونجوری که ما شنیدیم بی غیرت تنها به مردی گفته میشده که خانمش با دیگرون رابطه داشته باشه و اون مرد حسادت جنسی نداشته باشه یا بروز نده. ولی من میخوام بگم فقط این نیست: اگه دختر پسری رو توي خیابون میبنی که عشق بازی میکنن و از حسادت میمیری و هیچ کاری نمیکنی که تو هم بهره ای ببری "بی غیرتی"! یعنی همون حسادت جنسی یا نداری یا عرضۀ بروز دادنشو نداری. حالا چه پسر باشي و چه دختر.
برمیگردم به بیت اول این بحث (هزار جان گرامي بسوخت زين غيرت) ... دلبر هر صبح و شامگاه شمع مجلس دیگرونه و جون ماها داره از غیرت این داستان میسوزه که چرا این فرشتۀ آسمونی شمع محفل دیگرون رو روشن میکنه و باید نشیمن ما کنج تاریک ویرونه باشه؟
نکته قابل تذکر اینه که غیرت به معنی به هم زدن عیش دیگرون نیست، این خارج از اصول بازی جوانمردانست. غیرت از این دیدگاه مفیده، یعنی بسوزی و از این سوزش دست به کاری بزنی که تو هم سهمی از این بازار عشق داشته باشی:

طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما، تا سعادتی ببری

اونوقت بلند ميشي میری و تو هم دست به کاری میزنی

بر سر آنم اگر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید

اگه اونجور باشه غیرت خیلی مفیده، یعنی سوختن به نحوی که منجر به انقلاب بشه، این سوزش موجب تحول میشه:

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

اگه اینطوری به قضیه نگاه کنیم، جامعۀ ما که ادعای غیرت و غیرت پروریش میشه، بی غیرت ترین جامعه هاست. خیلی مردها هستن که از دیدن رابطۀ دختر همسایشون با دیگرون بیشتر حس حسادت در درونشون برانگیخته میشه تا اینکه رابطۀ زن خودشونو با دیگرون ببینن. ولی جامعۀ ما میگه به اون عکس العمل نشون نده و به این عکس العمل نشون بده، در اون صورت باغیرت حساب میشی. این که پارادوکسه، یک دستور العمل برای دوگانگی در عملکرد مغز و شخصیت که با ساختار انسان ناسازگاره. چيزي كه ما ميگيم اينه كه اگه به اون عکس العمل نشون ندی بی غیرتی. پاشو تو هم بیافت دنبال ماجرا :

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
بگذارند و خم طرۀ یاری گیرند

یادم باشه اینم بحث کنم:
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او، موم است سنگ خارا



براي خواندن ساير مطالب به فهرست الفبايي موضوعات در بالاي صفحه مراجعه فرماييد.